تبليغاتX
خط خطی های من
خط خطی های من

در جوي زمان، در خواب تماشاي تو مي‌رويم.
سيماي روان، با شبنم افشان تو مي‌شويم.
پرهايم؟ پرپر شده‌ام. چشم نويدم، به نگاهي تر شده‌ام.
اين سو نه، آن سويم.
و در آن سوي نگاه، چيزي را مي‌بينم. چيزي را مي‌جويم.
سنگي مي‌شكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
من كوهم: مي‌پايم. من بادم: مي‌پويم.
در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي‌بويم

 با تشکر از پرچین

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت توسط | |

در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
                                        عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم
                                                      

 نفرین به چشم‌هایم ـ این حفره‌های تاریک ـ
                                         آخر چگونه‌ای دور! باید تو را ببینم؟


ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد
                                       نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟
                                                        

 در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا
                                      تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟


ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست
                                        در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم ...

با تشکر ازپرچین

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت توسط | |
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.

ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

     " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد

به نظر شما باسد ومانعی که توی زندگی خیلی از ماها وجود داره باید چکار کرد؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت توسط | |

فیروزه،
چه تو را عاشقانه دوست می‌دارم،
گویی که تو معشوقه منی
گویی که تو از آنِ منی:
همه جا تویی:
به درستی شسته،
تو همین آسمانِ نزدیکی
راست هبوط کرده‌ای از آسمان:
چشمان آسمانی تو
تکه‌یی از سیمای خیمه‌گاه و هوایی ِ تو:
بادام آبی ِ بام:
آبی ِ آسمان

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت توسط | |
کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند
كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود رانشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان افکار مختلف نشانه تائيد آن نمي باشد
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت توسط | |

من کویرم ای خدا با حسرت یک قطره آب
یه عمره که دریا رو میبینم تو سراب
بهار برای یه اسمه , یه اسمه کهنه تو کتاب
حرف من با آسمون چرا میمونه بی جواب
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم
اگه بارون بباره آروم آروم نم نم رو لب خشک تشنم گیسوی سبز جنگل تنمو می پوشونه
پرنده رو درختهام  میسازه آشیونه
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم
اگه بارون بباره آروم آروم نم نم رولب خشک تشنم
گیسوی سبز جنگل تنمو میپوشونه
پرنده رو درختهام  میسازه آشیونه
خدایا خدایا کویرم کویرم بگو ابر بباره می خوام جون بگیرم  

 

بي وفا

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط | |

می گفتی که دوستم داری

                 به تعداد قطره های بارانی که بر صورتت می ریزد.

و من نیز دوستت دارم

                 بدون توجه به چتری که.... روی سرت گرفته ای!!!

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط | |
 

 كاش ثانيه ها با ما همراه بودند؛ نه ما با آنها
هر وقت خسته مي شديم با ما توقف مي كردند...
 با ما راه مي افتادند...
 چه كنيم كه شتاب ؛ آنان را از ما دور كرده است...

 نمي دانم با رفتن آن ها آيا بزرگ شده ايم ؟!...
 يا كودكي هستيم با حرفهاي بزرگ؟!...
 معما همچنان مبهم تر از هميشه است .
  اگر من همراه زمان نيستم ؛ از چه رو بزرگ شده ام
 آه ! كودكي در لباس بزرگان!؟
 حق داريد مرا تمسخر كنيد
 آهاي خداي زمين و زمان !

 همين چند ذراع از زمين مرا بس است...
 زمان را متوقف نمي كني؟؟!
 باشد ...!!!
 هرجور تو مي خواهی ...!!!
پس بر شتاب من بيفزای .....

Click to view full size image

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت توسط | |

از مردي بپرسيد زن كامل چگونه است، بيشتر وقت‌ها مي‌‌گويد: (زني است كه معشوقه باشد.) از همان مرد بپرسيد به نظر او، زن دوست دارد مردش چه ويژگي‌هايي داشته باشد. پاسخ او اغلب اين است:‌ (پرسش خوبي كردي. چه كسي مي‌‌تواند آنها را بشناسد؟ آنها خيلي پيچيده هستند. زن خودش هم نمي‌‌داند چه مي‌‌خواهد( !)هنري هيگينز) در فيلم (بانوي زيباي من) نمي‌‌توانست اليزا را درك كند از اين رو، از او پرسيد كه (چرا زن نمي‌‌تواند بيشتر مانند مرد باشد؟) واقعا چرا زن نمي‌‌تواند بيشتر مانند مرد باشد. او نمي‌‌تواند مانند مرد باشد، چون او به طوركلي با مرد متفاوت است. بسياري از مردها كه آرزو دارند كاش زن اين‌گونه نبود، در اين ناخرسندي شريك‌اند.
در مرحله عالي براي آغاز آشكار كردن اين راز و شروع درك پيچيدگي نيازهاي زن به فهرست زير اشاره مي‌‌كنيم:

_ او مي‌‌خواهد مقدم‌ترين شخص براي شما باشد.

_ او از شما مي‌‌‌‌خواهد كه نيازهايش را بالاتر از هر چيز ديگر بدانيد.
_ او از شما مي‌‌خواهد فكر كنيد كه براي شما هيچ زني مانند او جذاب نيست.
_ او از شما مي‌‌خواهد نزد دوستان و اقوام خود به او افتخار كنيد.
_ او از شما مي‌‌خواهد به خود بباليد كه او همسر شماست.
_ او از شما مي‌‌خواهد كه عشقتان را به وي ثابت كنيد.
_ او از شما مي‌‌خواهد فكر كنيد وي زيباترين زن دنياست.
_ او از شما مي‌‌خواهد فكر كنيد او كيست و آنچه او مي‌‌كند كمتر از معجزه نيست.
_ او توجه ظريف و عاشقانه شما را در دوره‌اي كه حالاتش تابعي از هورمون‌هايش است، مي‌‌طلبد.
_ او نياز و انتظار دارد هر روز به وي بگوييد كه چقدر دوستش داريد.
از ديدگاه او، وي نياز به اين باور دارد كه شما همواره به فكر او هستيد و اين كه شما لحظه‌شماري مي‌‌كنيد تا بار ديگر در كنارش باشيد. اين ممكن است خواب و خيالي براي او باشد، ولي با كمي كوشش از جانب شما، ممكن است حقيقت پيدا كند. شما هم مي‌‌توانيد به صف عاشقان بزرگ بپيونديد؛ مرداني كه قادرند روياهاي زني را به واقعيت بدل سازند.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت توسط | |

يك وكيل مجلس :
احمق بي‌قانون، كودن، بي اعتبارنامه، تو از مصونيت اخلاقي خود سوء استفاده كرده‌اي. بدتركيب، ‌قيافه كبود. ديگر اعتماد من از تو سلب شد. ديگر دوستي من و تو وخيم گرديد. مرده‌شور آن صداي زنگوله مانندت را ببرد. يك جلسه ديگر اگر جلوي چشمم بيايي استيضاحت مي‌كنم!
خانم يك افسر اين طور فحاشي مي‌كند:
زنيكه بي‌انضباط. اي توپ، اي مسلسل، شمشير توي فرق سرت بخورد، يابوي بي ركاب. آجر نظامي توي سرت بخورد. الهي توي صف مرده‌ها بري!
يك كارمند اداره مي‌گويد:
خفه شو، پرونده ناقص، دون اشل، الهي اسمت جزو مراسلات فوت شدگان به آن دنيا ارسال شود، الهي در قبرستان براي هميشه بايگاني شوي، لامذهب، بي دين، مديركل!  الهي از اين دنيا اخراج بشي!
يك درشكه‌چي:
تف برويت، كپي اوغلي. حيوون عليشاه، مگر اينجا طويله است؟ لامروت مثل خيابان سنگفرش مي‌ماند! والله مي‌زنمت، آهاي، بپا، خبردار ننه، آبجي، خواهر، آقا مي‌گيرم سوتت مي‌كنم كه دو كورس اونطرف‌تر بيايي پايين، احمق،‌ زردنبو، رنگش مثل پهن مي‌ماند!
يك خياط:
اي بي قواره، بد برش، بي آستر. وقيح پرروئه. به خدا چاك دهنت را مي‌دوزم. گوشهايت را قيچي مي‌كنم .
مرده‌شور صورت آبله‌اي سوزن سوزنيت را ببره، در عالم رفاقت صد دفعه ترا پرو كردم اما باز هم ناصاف از آب درآمدي. خوبه، بسه ديگه، جلوي حرفهايت را درز بگير... باشه، باشه اين بود اجرت. بيست سانتيمتردوستي من كه حالا با دو ذرع و سه چارك قد،‌ قلب مرا بشكافي؟!
يك حاحي بازاري محتكر:
دِهه... چك بي‌محل را تماشا كن. سفته سوخت شده را ببين. دلال مظلمه را بپا! مرديكه، پنجاه و سه پارچه آبادي كه دارم توي سرت بخوره، الهي زير ماشين بيوك بري، خير نديده بي‌اعتبار. به خدا يك انبار خري! هيچ هم از خريتت كمتر نمي‌شه. تف تما مستاجرينم به ريش پدرت، درد و بلاي سرقفلي‌هام بخوره توي كاسه سرت. محتكر حماقت و لجاجت! برو حجره‌ات را تخته كن عمو.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت توسط | |

 

عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس

عروس خجالتي: اوهوم

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک)

                                                              جمع آوری : الهام

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت توسط | |

 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار             يعني

من / عشق

 

                                                                                  با تشکر از الهام

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت توسط | |
سپیده سوار بر مرکب نقره ای می لغزد در سراپرده شب تا محو شود خاکستری تیره

خدای من !

می دانم که امشب تو فاخری به دلهایی که همچون شب از تیرگی رهایی یافته وملون به پاکی سحری سپید گشتند.

خدایا امشب من هستم وتو وسجاده خیس اشک ، تنها گواهم اشک تمنایی است که می لغزد بر گونه هایی که عمری در رهگذر اشک دامن تر نمودند .

هزار ویکشب تنهائیم گذشت وروزمرگی های تکراریم.

نوای ربنا تلنگر اشک می زند بر بلور غبار گرفته دلم ومی سوزاند ندامت گناه فروغ شب فروز دیدگانم را

خدای من بپذیر مرا هر چند که عاصیم وروسیاه.

از آثار نویسنده توانای شهربابک سرکار خانم پوران رستمی استبرق 

برای پوران عزیز آرزوی موفقیت می کنیم.

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت توسط | |
 آسمان اجازه پرواز را از من گرفت

 

            و شاپركها ي وجود را به دست صياد سپرد

 

                                        و اين آخرين بهانه بود براي رسيدن به تو ‌.

 

                                                                       به تو كه آن قدر دوري كه اگر پرواز كنم

 

                                                                                                       آسمان تمام مي شود و من باز هم به تو نمي رسم .....

                                                           

                                                                                     

love

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت توسط | |

 

دخترم جرالدين :
       پدرت با تو حرف مي زند !

شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را بفريبد.

آن شب است كه اين الماس ،

آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است

روزي كه چهره يك اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد ،

آن زمان بند بازي ناشي خواهي بود ،

بند بازان ناشي هميشه سقوط  مي كنند 

از اين رو دل به زر و زيور مبند ،

بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است

كه خوشبختانه بر گردن همه ما مي درخشد .

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي

با او يكدل باش و براستي او را دوست بدار  

دخترم ، هيچ كس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت

كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن خود را به خاطر آن عريان كند .

برهنگي بيماري عصر ماست .

به گمان من

تو بايد مال كسي باشي كه روحش را براي تو عريان كرده است

جرالدين دخترم :

با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم ؛


   انسان باش

زيرا كه گرسنه بودن و در فقر ماندن

هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت توسط | |
جام جم آنلاين: يك ماهي در كنيا صيد شده كه روي بدن آن يك آيه قرآني وجود دارد.
به گزارش بي.بي.سي ، اين ماهي تن را كه باعث سروصداي فراوان بين مسلمانان شده است ، ظاهرا كساني كه ادعا مي كردند از طرف موزه ملي كشور آمده اند ، دزديده بودند.
مسوولان مشغول بررسي هستند كه آيا آيه قرآني «و انت خيرالرازقين» واقعا روي بدن ماهي نوشته بوده يا اين آيه را روي بدن حيوان درست كرده اند.
بعضي ها مي گويند نوشته كار كسي است كه ماهي را گرفت و بعد آن را به دريا برگرداند اما ديگران مي گويند اين كار غيرممكن است.
مسلمانان تلاش مي كنند اين ماهي 2.5 كيلوگرمي را بخرند و تا 150 دلار براي خريد آن كه قيمت آن در شرايط عادي از 6 دلار بيشتر نخواهد بود ، پيشنهاد داده اند.
اين ماهي را صيادي به نام سيدعلي در وانگا ، بندر كوچك ماهيگيري در ساحل كنيا ، 50 كيلومتري جنوب مومباسا صيد كرد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت توسط | |

واقعا مرام یعنی چی ؟

شاید معنی واژه مرام برای خیلیها یک واژه ساده وپیش پا افتاده باشه واصلا نیازی به تامل هم نداشته باشه . با اونها کاری ندارم جون نه اونها حرف منو می فهمن نه من حرف اونها رو .

مرام  یعنی بی شیله پیله بودن ، مرام یعنی رفاقت بدون  پول وماشین وچشم وابرو رفیقت ، مرام یعنی  باهم فکر کردن ، با هم اندیشیدن ، باهم برای آینده تلاش کردن . مرام یعنی من وتو کنار هم وبرای هم  یک فردای آباد ساختن و توی این راه زیر قول خود نزدن. بیائید برای فردای روشن این شهر قشنگ با هم ، کنار هم و با احترام به هم یکبار دیگه یک تصمیم بگیریم . انتخاب شورای اصلح میتونه به ما وبه فردای ما خیلی کمک کنه .  البته چگونگی ادامه ی این بحث به نظرات شما بستگی داره.  خدایی دمتون گرم منتظر نظراتتون هستم ومطمئن باشید  تک تک نظراتتون برام اهمیت داره  خیلی دلگرم می شم خوشحال می شوم اگر این وبلاگ باب میلتان بود نطرتونو بگید.

                                                                                                                       شاد یاشید

عکس از داداش رضا وآبجی

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت توسط | |
بارالها دل در گرو مهر تو نهادم

                         وچشم به درگاه استجابتت دوخته ام باشد 

                                                                مرا در تنهاترین ثانیه ها یاد کنی

                                               بپذیر مرا 

                                                             چرا که میدانی ...

                                                             من اینجاسربر سجده عشق  نهاده وخواهم ماند

                                                                                           آمین

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت توسط | |