يه روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همهرو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوتهي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوتهي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمان عشق کور شده است ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره ، معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت فرشته نیز شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار است زیراشاعری که بوی آسمان راحس کرد زمین برایش تنگ است وفرشته ای که مزه عشق چشید آسمان برایش تنگ است. خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد چرا از خدا نمی خواهی مانند خاک از تو انسان بسازد سنگ پاسخ داد: هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم. می زند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم زدستت فکر آنکه با توبودم با تو بودم شاد بودم توی دشت آن نگاهت گم شدم در خاطراتت اين عادت من است كه هر غروب بر ايوان دلتنگيم مي نشينم و خويش را مرور مي كنم.... دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش. اين روزا مشق بچه ها ، يه صفحه آشفتگيه گرد رو آينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشکل بي ستاره ها ، يه کم ستاره چيدنه اين روزا کار گلدونا ،از شبنمي تر شدنه آرزوي عاشقا يه شب کبوتر شدنه اين روزا کار آدما دلاي پاک بردنه... بدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم من ويك روح سرگردان و دلسرد مرو اي چلچراغ آرزوها كه بي تو زندگي سخت است برگرد ... چشمهايم را فانوس راهت خواهم كرد برگرد ... مثل گل دميده اي ازچكاد باورم بوي عشق مي دهي مثل عطر سيب وهميشه از سمت شرقي باورم طلوع مي كني همانجا كه انتهاي انتظار است لب كه باز مي كني تمام واژه ها دربرابرت خضوع مي كنند با حرارت نگاهت مرا ذوب مي كني مرا كه بارها تورا در خلوت خويش به جستجو نشسته ام اي تنفس زلال عطر سيب سط سطر خاطرات من آفتاب يك اشاره از دو چشم تو كافيست بي تو غرق نبودنم اي هميشگي ترين هميشه ام برمن كمي عاشقانه تر بتاب ! مثل كفتر سفيد گنبد طلايي به پشت بام خانه دلتنگي هاي من اوج دادي انگار مثل باران روي كوير تفتيده انتظارم باريدي دلم شبيه گريه هاي عاشقانه است وتو ... مثل شادي كودكانه به تمام غصه هاي اين خلوت خاكستري نفس دادي ستاره اي كم سو در آسمان گيتي هستم كه تو نور مهتابي وجودت را به من هديه دادي ومن در بزرگي كهكشانها تابيدم من با دلي كه در سينه دارم وتپشي كه در رگهايم با عشق تو موج مي زند زيستن را آموختم عشق نفس زندگي اوج آسمان و ستاره شدن را آموختم 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت
توسط | |
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد وشاعر شعری به فرشته سرود.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت
توسط | |
فرشته ای از سنگ پرسید:
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت
توسط | |
باز باران بی ترانه گریه هایم عاشقانه می خورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت
توسط | |
بگذار ابريترين شعرهايم را با غريب ترين لهجه بخوانم
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت
توسط | |
اين روزا عادت همه ، رفتن و دل شکستنه درد تموم عاشقا،،پاي کسي نشستنه
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت
توسط | |
من و قلبي اسير كلبه درد
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت
توسط | |
شبيه چلچراغ سبز يك امامزاده به خلوت نيازهاي من نور دادي
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت
توسط | |


