دستهايم تهي از روز است چشمهايم تهي از شبنم وتو در تيرگي قلعه شب در دوردستهاي اميد تهي از خويشي وتهي از من آفتابي كه در اين دشت به ما بوسه نواخت گم شده در پس ديوار غروب آسماني كه در اين دشت به ما باران ريخت رخت بربسته ورفته است غريب ومن دستهايم تهي از روز وتو درقلعه شب تهي از خويشی وتهي از من........... با پرچمي از شعله گم مي شوي در گردنه هاي تگرگ دست بر گردن زخم مي ايستم كنار گمنامي خويش آوازهايمم همچون نيزه هاي شكسته فرو مي ريزند در مرداب هاي تنهايي لبخند مي زني ابرها آتش مي گيرند وباراني از شعله فرو مي ريزد بر برجهاي شهر دلم زلالتر از رود جاري مي شوم در گلوي تشنه دلتنگيهايم كاش آسمان من مي شدي ستاره تنهاست ديدمت آهسته پرسيدمت خواندمت برره گل افشاندمت آمدي بر بام جان پر زدي همچو نور بر ديده بنشاندمت بردمت تا كهكشانهاي عشق پـركشان تا بي نشانهاي عشق گفتمت افتاده در پاي عشق زندگيست روياي زيباي عشق مي روي چون بوي گل از برم رفتنت كي مي شود باورم بوده اي چون تاج گل بر سرم تا ابد ياد تو را مي برم با ياد روز آشنايي همراه اندوه نگاهت رفتم كه ديگر برنگردم ديگر نمي مانم به راهت ياد تو همچون سايه بامن هرجاكه رفتم همسفر بود تو بي من وياد تو بامن ، عشق تو ديگر بي ثمر بود من قصه اندوه ودردم ، رفتم كه ديگر بر نگردم من شعله اي خاموش وسردم ، رفتم كه ديگر برنگردم رفتـم دگر بـدرود ، پايان گـرفت افسـانه ما چون قايقي در دست طوفان، ما عشقمان گم شد به دريا رفتم دگر بدرود ، از من چه ديدي من چه كردم از من گذشتي ، بي تو من هم رفتم كه ديگر برنگردم اكنون چو پائيز نگاهت غمگينم وتنها وخسته كي مي توان برگشت افسوس پشت سرم پلها شكسته
يادت مياد ، كوچه هاي بزرگ كودكي هميشه بارون داشت هميشه سبز بود ، هميشه مي خنديد ، وهمه قشنگي انتظارش خرید لباس عيد بود ، يا انتظار گرفتن عيدي با چه شيطنتي سيب هاي سرخ هفت سين را دزدكي مي شمرديم دور افراي پير كوچه بازي هاي كودكانه من ، تو، ليلي ،رضا ،آزاده ،علي ، ملیحه ، امير... همه انتظار بازي هفت سنگ ، اتل متل ، ليله بازي ، عمو زنجير باف دوريه دايره بزرگ ولي... ناگهان دايرمون قسمت شد وما بزرگ شديم صبحگاه بلوغ ، چشما روشستيم وجور ديگه ديديم از زير درخت ، رو خطهاي موازي رفتيم وبچگيمون رو زير افرا خاك كرديم به كوچه هاي تنگ بزرگي رسيديم به كوچه هاي زرد كوچه هايي با حسرت بوي بارون به كوچه هاي لبخند پر ابهام ما همگي توي همين كوچه ايم اما غريبه شدیم يادت مياد وقتي يه عصر امير گفت قصد سفر داره چقدر گريه كرديم انگار امير خيلي از خاطره ها رو با خودش مي برد هر كدوم به رسم يادگار بهترين دلبستگي هاي خودمون رو توشه راهش كرديم من عروسكمو وتو كتاب قصه شنگول ومنگول يادش بخير هميشه دوست داشت خلبان بشه عاشق آسمون بود بادبادك هايي كه درست مي كرد هميشه سرشون دعوا بود يادته هيچوقت گنجشكي رو با سنگ نزد می گفت : اگه خلبان بشه بچه گنجشکا میان انتقام می گیرن به هر حال امير مي رفت ولي قول داد وقتي خلبان شد يه روز همه ما رو ببره تا آخرآسمون امیر سفر کرد وما بدون امير بزرگ شديم امير عصر امروز 8/11/85 عصر قبل از تاسوعا از اين زمين خاكي پركشيد تا برسه به اوج آسمون اما بدون ما…. خبر كوچيدنش رو از مادر بزرگش شنيدم وقتی شیون می کرد وامیر رو از اعماق وجود فریاد می زد انگار آسمون جایی واسه نفس کشیدن نداشت دلم هوای بارون وکوچه های گلی کرده هوای چکمه های گلی بچگیمون اميرآروم وبي صدا تو تنهايي اتاق بيمارستان دعوت عشق رو اجابت كرد نمي دونم امير چقدر زجر كشيد تا به آرامش رسيد اما يه چيزو خوب فهميدم واون اينكه ما بزرگ شديم ما بدون امير وبدون خودمون بزرگ شديم ويا شايد بهتر بگم ما گم شديم ! ياد قول ناتمومش افتادم… شايد امير توي لحظه هاي درد كشيدن رو تخت بیمارستان عروسك من يا كتاب قصه تو رو توي دستاش محکم گرفته بود وبا ياد تمام خاطرات بي درد وشيرين كودكيمون لحظه لحظه تاپاي مرگ پيش رفت به گمانم امير وقت رفتن شرمنده ما بود شرمنده ما وقول ناتمومش وما بعد از رفتنش تازه يادش كرديم یک ساعت پیش بچه ها رو توي كوچه ديدم همه نگاهشون رو مي دزديدن همه مثل من شرمنده بودن! ميدونم امير دنبال خاطرات بچگي به كوچمون سر مي زنه یاد هم ما می کنه هر جاي كوچه خاطرات اميرنقش بسته ياد امير، خاطرات امير كنار افراي پير كه حالا فقط يه خاطره ازش باقي مونده تو صداي بازي بچه هاي كوچه كاش ما بزرگ نمي شديم كاش با هم بزرگ مي شديم از تموم کسانیکه این مطلب رو می خونن خواهش می کنم برای روح درد کشیده کبوتری که عشق به پرواز رو پشت اتاق شیشه ای به التماس وانتظار نشست دعا کنند. متشکرم هيچ نيامدي مهربان وقتي دست پائيزيم به انار ترك خورده باغ نرسيد غروب بود و من دانستم بي تو خورشيد من هرگز طلوع نمي كند. در چشمهايت هزاران خورشيد بود وتوبستي چشمهايت را چراكه آسمان حسادت مي كرد اما كاش مي دانستي من براي غرق شدن در انتهاي نگاهت به آسمان اوج گرفتم بوي ابر زماني كه از ويرانه هاي ابري آسمان باز مي گشتي تو را در كوچه هاي ماه ديده بودم آنجا بود كه با چلچله سخن مي گفتي و روي تنهايي خود هاشور مي زدي به دنبال تو تمام شب را شكافتم ولي جز شعله هاي اشك تو در شيار كهكشان چيزي نيافتم. تو را به اين نگاه تر قسم مرا زخاطر مبر تمام بودنت را در قاب تنهاييهاي دلم به نظاره نشسته ام اگر چه من براي تو غريبه اي شكسته ام اما هميشه اعتقاد من به عشق مي رسد نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جد ا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست... برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست... پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست... اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟... میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی... ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم... ببین .. من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه.... تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم خودم خواستم ...
بوي ستاره مي دادي
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت
توسط | |
پلك مي گشايي دره ها پر از شكوفه هاي بادام مي شوند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت
توسط | |
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت
توسط | |




