خط خطی های من
با پرچمي از شعله گم مي شوي در گردنه هاي تگرگ دست بر گردن زخم مي ايستم كنار گمنامي خويش آوازهايمم همچون نيزه هاي شكسته فرو مي ريزند در مرداب هاي تنهايي لبخند مي زني ابرها آتش مي گيرند وباراني از شعله فرو مي ريزد بر برجهاي شهر دلم زلالتر از رود جاري مي شوم در گلوي تشنه دلتنگيهايم كاش آسمان من مي شدي ستاره تنهاست
پلك مي گشايي دره ها پر از شكوفه هاي بادام مي شوند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت
توسط | |


