دستهايم تهي از روز است چشمهايم تهي از شبنم وتو در تيرگي قلعه شب در دوردستهاي اميد تهي از خويشي وتهي از من آفتابي كه در اين دشت به ما بوسه نواخت گم شده در پس ديوار غروب آسماني كه در اين دشت به ما باران ريخت رخت بربسته ورفته است غريب ومن دستهايم تهي از روز وتو درقلعه شب تهي از خويشی وتهي از من...........
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت
توسط | |


